ساعت 11 با سرعت نور بلند شدم صورتم شستم مسواک تو دهن یه لیوان شیر و کیک رو میز...قرار بود 8 بیدار شم دیشب 3 خوابیدم گفتم 5 ساعت خواب کافیه ولی این صاحبخونه ساعت 7 صبح زنگ زد ....میگه دوستت نمیاد اینجا یکی از واحد ها خالی شده دلم می خواست سرش داد بزنم ... نمی دونم چه اصراری دارن که من 7 بیدار کنند ... در عرض دو دقیقه دیدم دارم در مورد عشق می خونم یه نظریه که عشق واقعی ...در قرن چهاردهم ....با سرعت نور خوندم نگاه ساعت می کنم 5 .... ناهار هم ندارم ....به بسته ماکارونی تو قابلمه ...10 دقیقه زمان داشتم یه لحظه دیدم دارم با خودم حرف می زنم گقتم مامان بد جوری دلتنگه دستپختت شدم ...واسه ساعت 1 هر روز ..ماکارونی آماده شد با سس سفید مخلوط کردم ..چند تا قاشق اول را به ضرب نوشابه فرستادم پائین ولی نتونستم بخورم ...واقعا این روزها خوردن این غدا ها واسم آرزو شده قورمه سبزی ،کلم پلو ،کباب ،همه چیز ...دلم بد جور هوس دوغ کرده ...برنامه را نگاه می کنم و10 روز فورجه دارم ولی یا ابن حجم مطالب فکر کنم 10 ماه هم کم باشه .....برنامه جالبی دارم با رو تختم یا پشت میز ....تقریبا یه روز که حتی تو اتاق کناری هم نرفتم ...دلم واسه اون روزهایی بیکاری تنگ شده ...بزرگتربن تفریح هم نوشتن اینجاست ....
امتحان امتحان امتحان..
تا جون دارم از ما امتحان می گیرن
تو مدرسه اونقدر از ما امتحان می گیرن
که از نفس میوفتیم
از بس که امتحان دادیم٬و امتحان دادیم٬امتحان دادیم
انگار که جز این کاری ندارم
اگر می تونستی توی کلمونو نگاه کنی
می دیدی که مغزمون سیاهو کبود شده
از بس که امتحان دادیم٬و امتحان دادیم٬امتحان دادیم
همه فکر و ذهنمون همینه
انقدر هر هفته امتحان دادیم
که اصلا وقت نمی کنیم چیزی یاد بگیریم
بی ربط ....بعد از گداشتن این پست رفتم سر کوچه به بهانه خرید ....قدم بزنم از شلوغی اینجا خسته شدم با اینکه به کالج خیلی نزدیکه ولی خیلی شلوغه بعد از اتمام امتحانات دوباره باید بگردم دنبال خونه .....خریدام گذاشتم تو اتاق کناری ولی بین خریدا یه ظرف ماست بود که حتما باید می رفت تو یخچال اومدم دوباره پشت میز که نمایشنامه بعدی را بخونم ....صدای موبایلم بود، هر چی گشتم پبدا نشد ....صدا من به سمت آشپزخونه برد ...نه دوباره شروع شد گویا از تو یخچال بود ...یه لحظه موندم ...موبایل تو یخچال .؟...باز کردم ...آره کنار ماست بود ...آوردم بیرون سرد بود حس خوبی بود سرد سرد یه اسمس هم بود ....
time makes us forget some peple
but
some people make us forget time
such people are very special and near to heart
|
+| نوشته شده توسط
الهام در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388
|