تبليغاتX
narges.blogfa.com
 تنهایی ....
اولین شبی که آرامش و سکوت را دارم تجربه می کنم از صبح نسبتا ارومه همه خبابانهای منتهی به کالج مسدود کردند ،صبح با ترس و لرز رفتم بیرون همه مغازه ها بسته بودند ،شهر در سکوت عجیبی بود یه روزنامه خریدم خیلی سریع برگشتم ،جالب بود صفحه اول هم یه عکس آقای رئیس جمهور ایران بود خوندم .دوباره درگیری، کشتار ،دانشجو ،لباس شخصی که به هاستل ها رفته بودند تصاویر واضح بود باورم نمی شد و یکی دو تا دانشجویی که کشته شده بودند .سایت دانشگاه را باز کردم امتحانات هم به بعد از هفتم موکول شده .خیلی از خونه خسته شده بودم دوباره بودن با تو را به تنهایی این روزها که عجیب تنها شدم را ترجیح دادم ولی باید از گبت عبور می کردم ،ولی همیشه این جور موقع اون حس کنجکاویم نمی تونه جلوی من را بگیره ترجیح دادم برم .همون لحظه ای که در خونه را می خواستم قفل کنم همسایه کناریم اومد بیرون گفت الهام بیرون نرو خطرناکه ترجیحا بمون تو خونه ازش تشکر کردم به راه خودم ادامه دادم آره واقعا هم خطرناک بود ولی واسه من نه .رفتم قصد داشتم شب بمونم ولی باز هم نتونستم یه جورایی به این خونه عادت کردم دوباره خطر را به جان خریدم برگشتم یه حس عجیبی داشتم وقتی از بین اون همه پلیس رد شدم .اومدم خونه این چند روز خیلی دلم تنگه ترجیح دادم فیلم بیست ببینم فیلم جالبی بود اون هم از تنهایی ادمها می گفت اون هم از غربت می گفت اون هم می گفت مهربانتر باشیم دنیا خیلی کوچیکه ،اون هم می گفت بعضی اوقات خیلی زود دیر میشه حتی وقت واسه گفتن یه جمله هم نداریم .

پ.ن:پارسال این موقع را به باد میارم روزهای بدی بود . و دوستی من با سارا شروع شد .سارایی که یک بار همدیگر را بیشتر ندیدم ولی عجیب مهرش به دلم نشست ، وقتی کنار اون دریای آرام ایستاده بودم ولی تو دلم از آرامش خبری نبود ،وقتی که صدات شنیدم ...حتی تو نظر قبلی هم که واسم گذاشتی دوباره به یاد آوردم .من و سارا یه دوست مشترک داریم اسمش ملیحه است ،خیلی وقت نیست که می شناسمش ولی اون هم به دلم نشست ،ملیحه جان از صمیم دلم واست صبر آرزو می کنم .دوست ندیده من دوستت دارم .

پ.ن:خوب حالا که صحبت از دوست شد از تو سحربانو و صالحه عزیز هم تشکر می کنم واستون بهترین روزها را آرزو می کنم ،می ترسم زود دیر شود فرصتی پیش نیاید .

پ.ن :نمی دونم چرا اینقدر زود تنهایی و غربت اومد سراغم ولی تنهایی هم خودش عالمی دارد .دعا می کنم امتحانات زودتر تمام شه و من بتونم برم که بی نهایت دلتنگ شدم .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط الهام در دوشنبه نهم آذر 1388  |
 ...
نه خدای من امتحانات تا ۷ کنسل شد .خیلی حالم گرفته شد خیلی .

|+| نوشته شده توسط الهام در دوشنبه نهم آذر 1388
 136 روز گذشت
136 روز که اومدم اینجا ،دلم می خواهد گریه کنم ،چند روز پیش بلیطم اکی بود ،11 دسامبر امتحانات تمام می شد من هم 13 شب بلیط داشتم به شارجه بعد هم به شیراز ،حتی مامان از الان زنگ زده بود می گفت هر چی غذا دوست داری واست درست می کنم لحظه شماری می کنم واسه اون روز ،دلم حسابی تنگ شده ،جمعه اولین امتحانم دادم خوب بود ،نمرات میان ترم هم دادن بین 15 تا 18.75 بود .دیروز هم یه سری از سوغاتی مونده بود امروز هم خوندن،که واسه امتحان سه شنبه آماده باشم.ولی عصری حالم گرفته شد امتحان ها تا 3 کنسل شده .به خاطر سیاست . اینکه چند تا از دانشجویان مردن .هیچی نگفتم خیلی خبر بد ی بود .من دلم خیلی تتنگه ،به هفته موندن تو خونه ...دارم دبوانه میشم ..از هرچی سیاست حالم بهم می خوره .از سیاست متنفرم متنفر.
|+| نوشته شده توسط الهام در یکشنبه هشتم آذر 1388  |
 ...
عاشق شدم .....عاشق خوندن ....غرق شدن تو درسها .....
|+| نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه چهارم آذر 1388  |
 سه روز قبل از اولین امتحان

ساعت ده شب، با یکی از دوستام چت می کنم اون چقدر خوندی ؟من بگی نگی ،نمی دونم ،دارم تایپ می کنم اون یکی دوستم میاد خوب با اون چت صوتی می کنم اون هم دقیقا همین حرفا را می زنه تلفنم زنگ می خوره جواب میدم یکی دیگه از دوستام همین سوال ؟واقعا خسته شدم همه استرس وارد می کنند .اخه سیستم اینجا کلا فرق می کنه امتحانات دو بخش داره جواب کوتاه(شامل دو صفحه تشریحی) و جواب بلند (شامل سه الی چهار صفحه)و یه دفترچه 32 صفحه ای که در عرض سه ساعت وقت داری بنویسی ،هنوز تجربه نکردم هر وقت تجربه کردم حتما در موردش می نویسم .ولی من واسه خودم یه اصل گذاشتم مهم تلاشم هست درست نتیجه هم مهمه ولی نمی خوام به نمره فکر کنم ،نمی خواهم تو آینده باشم .جمعه اولین امتحان را باید بدم .من نمی خواهم به چیز های منفی فکر کنم البته اگه دوستان اجازه بدهند .فقط می خوام به این فکر کنم که تا جمعه همه تلاشم می کنم ،منتظر بهترین نتیجه می مونم .

پ.ن:امروز بعد از مدتها در آرزوی غذا بودن ،آشپزی کردم حس خوبی بود .

|+| نوشته شده توسط الهام در سه شنبه سوم آذر 1388  |
 ساعت 3 نیمه شب
سکوت شب ...صدای سگ همسایه ...بعضی اوقات هم صدای مرغها میاد شاید اونا هم خواب می بینند که به طرز وحشتناکی می میرن .داشتم به این مرغها فکر میکردم که امشب آخرین شب زندگیشونه ،آخرین شبی که با هم هستند ،فردا صبح  آماده میشن که تیزی اون کارد را حس می کنند و با دبدن این صحنه شروع کنند به سر و صدا ،امشب شب آخر ...چهار ساعت دیگه بیشتر با هم نیستن ،راستی اگه ما چهار ساعت وقت داشتیم چکار می کردیم ؟ ولی اینا در زمان حال زندگی می کنند الان خوابیدن شاید فردا هزار تا اتفاق بیفته ...شاید صاحب مغازه فردا حوصله نداشته باشه بیاد ...هزار تا احتمال واسه یک روز زنده بودن .

|+| نوشته شده توسط الهام در دوشنبه دوم آذر 1388  |
 زندگی
این زندگی به من داره خیلی درس یاد میده. خودکارام تمام شده، دفترچه هم ندارم ،زمان هم ندارم دیگه معلم کلاس اول هم نیست، که با آرامش دست من بگیره و بنویسم اگه یاد نگرفتم بهم سرمشق بده ،نه از دیکته گفتن شب مامان هم خبری نیست، حتی واسه غلط نوشتن هم فرصت ندارم ....حتی واسه اینکه هم از رو دست کناریم نگاه کنم وقتی نمونده .....قدر زمان را می دونم ....دیگه وقتی نیست بخواهم به گذشته فکر کنم به اشتباهاتی که کردم ...یادمه ترم سه که بودم 2 واحد ادبیات داشتم ...یه اعتراف، دو بار حذفش کردم متنفر بودم از خوندنش بار سوم هم ده شدم ....ولی عجیب به ادبیات علاقمند شدم عجیب داستانها من می بره یه یه جای دور ..دریچه کاملا جدید باز کرده به زندگی ام که الهام زندگی اینه ...زندگی اگه بخواهی کم بیاری، نق یزنی، شکایت کنی، گریه کنی چیزی به تو نمی ده ...زندگی یعنی جنگیدن یعنی کم نیاوردن یعنی تو اوج سختی بتونی لبخند به لب داشته باشی ...یعنی اگه ده بار خوردی زمین دوباره پاشی ...یعنی بتونی انسان باشی ...یعنی بتونی همه را دوست داشته باشی حتی اونایی که یه روز تو را رنجوندن .....وقتی نقد داستانها را می خونم می بینم من ادبیات تنها نمی خونم دارم فلسفه ،روانشناسی ،هنر ، ،تاریخ ،می خونم من دارم یاد می گیرم که همه این ها می خواهند بگن الهام انسان باش ....الهام تا انسان بودن خیلی راه داری ....الهام چقدر خوش شانس بودی که داری ادبیات می خونی ...خدا جونم خیلی ازت متشکرم ...منم مشکل دارم منم دلم بعضی اوقات می گیره منم بد جور بعضی اوقات کم میارم ولی با این سختی ها و مشکلات که زندگی معنا پیدا می کنه .یاد تو افتادم یاد تویی که واسه همه ما یه الگو بودی یه انسان به تمام معنا ، همیشه می گفتی سعی کن مسئله را حل کن ،نه اینکه صورت مسئله را پاک کنی ....(به 22 بهمن نزدیک میشم یادم میاد که پنج ساله که به نبودنت عادت کردم ...دوست دارم دلم واست تنگ شده ...دلم واسه حرفات تنگ شده ...دلم کشیده بیام سر خاکت از آدمها واست بگم .....از اینکه رو هیچ چیز این دنیا نمیشه حساب کرد ....)حس خوبی دارم با همه مشکلاتی که دارم .حس یه جنگجوی قوی ...
|+| نوشته شده توسط الهام در یکشنبه یکم آذر 1388  |
 قورمه سبزی ...امتحان ....دوغ

ساعت 11 با سرعت نور بلند شدم صورتم شستم مسواک تو دهن یه لیوان شیر و کیک رو میز...قرار بود 8 بیدار شم دیشب 3 خوابیدم گفتم 5 ساعت خواب کافیه ولی این صاحبخونه ساعت 7 صبح زنگ زد ....میگه دوستت نمیاد اینجا یکی از واحد ها خالی شده دلم می خواست سرش داد بزنم ... نمی دونم چه اصراری دارن که من 7 بیدار کنند ... در عرض دو دقیقه دیدم دارم در مورد عشق می خونم یه نظریه که عشق واقعی ...در قرن چهاردهم ....با سرعت نور خوندم نگاه ساعت می کنم 5  .... ناهار هم ندارم ....به بسته ماکارونی تو قابلمه ...10 دقیقه زمان داشتم یه لحظه دیدم دارم با خودم حرف می زنم گقتم مامان بد جوری دلتنگه دستپختت شدم ...واسه ساعت 1 هر روز ..ماکارونی آماده شد با سس سفید مخلوط کردم ..چند تا قاشق اول را به ضرب نوشابه فرستادم پائین ولی نتونستم بخورم ...واقعا این روزها خوردن این غدا ها واسم آرزو شده قورمه سبزی ،کلم پلو ،کباب ،همه چیز ...دلم بد جور هوس دوغ کرده ...برنامه را نگاه می کنم و10 روز فورجه دارم ولی یا ابن حجم مطالب فکر کنم 10 ماه هم کم باشه .....برنامه جالبی دارم با رو تختم یا پشت میز ....تقریبا یه روز که حتی تو اتاق کناری هم نرفتم ...دلم واسه اون روزهایی بیکاری تنگ شده ...بزرگتربن تفریح هم نوشتن اینجاست ....


امتحان امتحان امتحان..


تا جون دارم از ما امتحان می گیرن

تو مدرسه اونقدر از ما امتحان می گیرن

که از نفس میوفتیم

از بس که امتحان دادیم٬و امتحان دادیم٬امتحان دادیم

انگار که جز این کاری ندارم

اگر می تونستی توی کلمونو نگاه کنی

می دیدی که مغزمون سیاهو کبود شده

از بس که امتحان دادیم٬و امتحان دادیم٬امتحان دادیم

همه فکر و ذهنمون همینه

انقدر هر هفته امتحان دادیم

که اصلا وقت نمی کنیم چیزی یاد بگیریم

بی ربط ....بعد از گداشتن این پست رفتم سر کوچه به بهانه خرید ....قدم بزنم از شلوغی اینجا خسته شدم با اینکه به کالج خیلی نزدیکه ولی خیلی شلوغه بعد از اتمام امتحانات دوباره باید بگردم دنبال خونه .....خریدام گذاشتم تو اتاق کناری ولی بین خریدا یه ظرف  ماست بود  که حتما  باید می رفت تو یخچال اومدم دوباره پشت میز که نمایشنامه بعدی را بخونم ....صدای موبایلم بود، هر چی گشتم پبدا نشد ....صدا من به سمت آشپزخونه برد ...نه دوباره شروع شد گویا از تو یخچال بود ...یه لحظه موندم ...موبایل تو یخچال .؟...باز کردم ...آره کنار ماست بود ...آوردم بیرون سرد بود حس خوبی بود سرد سرد یه اسمس هم بود ....

time makes us forget some peple 

but

some people make us forget time 

such people are very special and near to heart 

|+| نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388  |
 25 دقیقه به رفتن

چوبه ی دار بر پامی کنند، بیرون سلولم.
25 دقیقه وقت دارم.

25 دقیقه دیگر در جهنم خواهم بود.
24 دقیقه وقت دارم.

اخرین غذای من کمی لوبیاست.
23 دقیقه مانده است.

هیچ کس نمی پرسد چه احساسی دارم.
22 دقیقه مانده است.

به فرماندار نامه نوشتم، لعنت خدا به همه ی انها .
اه... 21 دقیقه ی دیگر باید بروم.

به شهردار تلفن می کنم، رفته ناهار بخورد.
20 دقیقه ی دیگر وقت دارم.

کلانتر می گوید:" پسر، می خواهم مردنت را ببینم."
19 دقیقه مانده است.

به صورتش نگاه می کنم و می خندم... به چشم هایش تف می کنم.
18 دقیقه وقت دارم.

رییس زندان را صدا می زنم تا بیاید و به حرف هایم گوش بدهد.
17 دقیقه باقی است.

می گوید:"یک هفته، نه،سه هفته ی دیگر خبرم کن.
حالا فقط 16 دقیقه وقت داری"

وکیلم می گوید، متاسفانه نتوانستم کاری برایت انجام بدهم.
م م م م ... 15 دقیقه مانده است.

اشکالی ندارد، اگر خیلی ناراحتی بیا جایت را با من عوض کن.
14 دقیقه وقت دارم.

پدر روحانی می اید تا روحم را نجات دهد،
در این سیزده دقیقه ی باقی مانده.

از اتش و سوختن می گوید، اما من احساس می کنم که سخت سردم است.
12 دقیقه ی دیگر وقت دارم.

چوبه ی دار را ازمایش می کنند، پشتم می لرزد.
11 دقیقه وقت دارم.

چوبه ی دار عالی است و کارش حرف ندارد.
10 دقیقه دیگر وقت دارم.

منتظرم که عفوم کنند...ازادم کنند.
در این 9 دقیقه ای که باقی مانده.

اما این که فیلم سینمایی نیست، بلکه... خب، به جهنم.
8 دقیقه ی دیگر وقت دارم.

حالا از نردبان بالا می روم تا بر سکوی اعدام قرار گیرم.
7 دقیقه ی دیگر وقت دارم.

بهتر است حواسم جمع قدم هایم باشد وگرنه پاهایم می شکند.
6 دقیقه ی دیگر وقت دارم.

حالا پایم روی سکوست و سرم در حلقه ی دار...
5دقیقه ی دیگر باقی است.

یالا،عجله کنید، چیزی بیاورید و طناب را ببرید.
4 دقیقه ی دیگر وقت دارم.

حالا می توانم تپه ها را تماشا کنم، اسمان را ببینم.
3دقیقه ی دیگر باقی مانده.

مردن،مردن انسان، به راستی نکبت بار است.
2 دقیقه ی دیگر وقت دارم.

صدای کرکس ها را می شنوم...صدای کلاغ ها را می شنوم.
1دقیقه ی دیگر مانده است.

و حالا تاب می خورم و می ی ی ی ی روم م م م م م م م م م ....
پ.ن:چند دقیقه بعد از گذاشتن این مطلب داشتم خبرهای بی بی سی را می خوندم فهمیدم نیکو خردمند در گذشت ....کاش با این خبرها یکم به خودمون رجوع می کردیم ....دنیا بس ناجوانمردانه ست ...مگه نه ...؟



|+| نوشته شده توسط الهام در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388  |
 2012
امروز فیلم 2012 را دبدم ....چی میشه ؟...چند روز پیش با یکی از دوستام حرف می زدم در مورد تقویم مایا و پیش بینی در این سال .... ۲۰۱۲ فیلمی درام حماسی و تخیلی محصول آمریکا به کارگردانی رولاند امریچ می‌باشد داستان فیلم مربوط به یک فاجعه آخرالزمانی است و روی موضوع مرگ زمین تمرکز کرده است و یک تیم از بازماندگان این فاجعه.صحنه های بی نظیری داشت ......
|+| نوشته شده توسط الهام در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388  |
 
 
بالا